حكيم زجاجى
364
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بسى جان بدادم در اين چند ماه * به خروارها گشت كاغذ سياه جواب يكى نكته ننوشتهام * به فكر اندرون خويشتن كشتهام 90 به يك . . . فرو ماندهام * از آندم كه اين . . . نشد عقل و جان را بدان راهبر * روانم ز رازش ندارد خبر [ بدان ، كان ] سخنها نه از آدمى است * كه بنياد و اصلش بدان محكمى است كه داند [ دگر ] گفت بر اين جواب * به پيرامنش نيست گشتن صواب از اين دست كوتاه كردن به است « 1 » * طريق خطا ناسپردن به است 95 بشستند چيزىكه به نوشته بود * برآمد از آن كاغذ و دوده دود بدانديش از غصه ديوانه شد * نكوهيده با خويش بيگانه « 2 » شد نبشته چنين است اندر كلام * حديث محمد عليه السلام كه دارندهء [ اصل ] قرآن خداست * نه افزون توان كرد آن را ، نه كاست كسى را كه دارنده باشد خداى * ورا درنيارد زمانه [ ز پاى ] 100 به ايام پيغامبر ، كرد كار * بسى خلق زنديق شد آشكار كه بت را نكردند هرگز سجود * نه طاعت به درگاه حى ودود از ايشان يكى عقبه پور معيط « 3 » * كه از جهل افتاده بد . . . . . . ابى خلف بود آن . . . نابكار * كه در زندقه بود بىمثل و يار كسانى دگر بودهاند . . . * كه بردن نيايد از آن قوم نام 105 ز يونانيان گشت اين بد پديد * وز آن قوم شد . . . گروهى طبيعى دور از خداى * همه فلسفهدان بىعقل و راى يكى زآن ارسطوى نعمتفروش * كز او ديگ اسكندر آمد بهجوش به فرمان او خون شاهان بريخت * ز غم بر سر خسروان . . . فلاطون و بقراط و بطلاميوس * كز آن قوم گبر است در روم و روس 110 دگر هرمس « 4 » و اهون « 5 » بدنشان * كه گبرى نمودند با سركشان ز شاهان روم و ز گبران شام * كه بودند گردنكش و . . . همه كار جسم و جهان ساختند * به كار خدا خود نپرداختند
--> ( 1 ) بست ( 2 ) بيار ( 3 ) عقبة بن ابى معيط ( 4 ) هرمس بن روى ( 5 ) اهرون